ليلی زير درخت انار
ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد.ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلی اش رسيد..
یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
نويسنده : فهیمه

 

حکایت شن و سنگ
 
  حکایت اینگونه آغاز میشود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد.»آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند. همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین میکشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجاتیافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد:« امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد. » دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید:« وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی؟»مرد پاسخ داد:
« وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی.»
« یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود.
 ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم!

 

 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
نويسنده : فهیمه

حالم از این دنیا به هم می خوره  سبزامروز یه نامردی دیدم ،یه زیر اب زنی حسابی ،مطمئنم  که هر کسی دیگه جای من بود این قدر عصبانی می شد دلم می خواد هیچ وقت به دنیا نمی امدم و ای کاش .....



موضوع مطلب :
جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
نويسنده : فهیمه

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم

بلکه

قلبهایی است که جذب میکنیم



موضوع مطلب :
جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
نويسنده : فهیمه

بعد از کلی درس و درس و درس و همچنین بعد از ان امتحانات و کلی اضطراب بالاخره دو هفته تعطیلی ....

انقدر ذوق زده شدم که نمی دونم با این روزها چی کار کنم !!!!!!!

اخییییییییییش زبان



موضوع مطلب :
جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
نويسنده : فهیمه

 

زندگی باید کرد !
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ
زندگی باید کرد !
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس
زندگی باید کرد !
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان
زندگی باید کرد !
گاه با سایه ابری  سرگردان
گاه با هاله ای از سوز پنهان
گاه باید روئید
از پس آن باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان
لحظه هایت بی غم ............
روزگارت آرام ........

 



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠
نويسنده : فهیمه
 
وفادارترین زن ها نه موطلایی ها هستند، نه مو
 
خرمایی ها و نه مو مشکی ها
 
بلکه مو خاکستری ها هستند!
 
چارلی چاپلین
 
 


موضوع مطلب :
یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠
نويسنده : فهیمه

ای دل دوباره گل کن امشب علی ، امیر است

بر آستان جانان آیینه ی غدیر است

آیینه ی محمد،  مردی زجنس  قرآن

شیرخدا ولی شد آن کوه عشق و ایمان . . .

 


  

 
 


موضوع مطلب :
جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠
نويسنده : فهیمه

 

لحظات را طی کردم تا به خوشبختی برسم اما وقتی رسیدم فهمیدم خوشبختی همان لحظات بود



موضوع مطلب :
نويسندگان
امکانات جانبی